تبليغاتX
زیبای جاودانه
زیبای جاودانه

جهان بیمار و رنجور است،دو روزی را که بربالین این بیمار باید زیست،اگر دردی زجانش برندارم،ناجوانمردیست

 - این روزا، همون روزاییه که چند سال دیگه برمی گردم بهشون و می گم خدایا هیچ حواست بود که منو یهویی پرت کردی وسط زندگی؟


 - من درست نمی خوابم، 3 4 ماهی می شه، به هزار و یک دلیل بی ربط و باربط ...بعضی وقتا اون زمانی که بین خواب و بیداریم یه خاطرات عجییبی برام زنده می شه. یه خاطراتی که - از زمانی که فهمیدم که حافظه ام مختل شده - تو بیداری کلا فراموششون کردم. چیزای خاص و مهمی هم نیستند ها ، صرفا یه سری خاطرات عادی که مال یه بازه 2 ساله زندگیمه که دارم کنکاش می کنم مدت هاست که یادم بیاد.

روند طبیعیش اینه که تو به یه چیزی فکر می کنی ، یادت میاد یا نه بیشتر فکر می کنی تا یادت بیاد. اما من الان باید زور بزنم ، انگار که باید دست کنم تو مغز یکی دیگه و از سر اون بکشم همه چیو بیرون ، مثل یه ناظر، و واقعا چیزایی که تو اون بازه های بین خواب و بیداری یادم میاد را به کل فراموش کردم و هیجان زده می شم وقتی می بینمشون.

مثل یه روزی که با مربم و رکسانا رفته بودیم کافی شاپ آناناس، و من تا دیروز صبح اصلا هم چین خاطره ای زو مدت ها بود نداشتم ، اما الان به جزئیات یادمه ....

نمی دونم چی تو مغزمه، اون روزا یی که حس کردم دارم فراموشی می گیرم - و اغراق نمی کنم،روزایی بود که از فشار همه طرفه زندگی مغزم خود به خود شروع کرد به پاک کردن همه چی - رو یادمه و یادمه که ته دلم راضی بودم از این اتفاق. این روزام راضی ام چون خیلی چیزایی که یادم میاد بی نهایت احساسای دل نشینی رو تو وجودم برای کل روز زنده می کنه ....

اصلا کل این متن داره نوشته می شه که بدونم که وجود یه سری آدما و یه سری خاطرات بهترین احساسات رو به آدم می ده و شاید واسه این، این جا نوشته داره می شه که این جا یه حریم خصوصی - با تمام عمومی بودنش - برای من و اون روزایی هستند که فراموش شدن و فقط 2 تا یادگارش ، یعنی دفتر خاطرات سانسور نشده ای  که تو تهران جا مونده و نوشته های، دست کاری شده، این جاست، که باقی موندن ... و من عجیب دلم برای خیلی از اون چیزا تنگ شده . و این موضوع شاید ربط به دور بودنم داشته باشه، اما فقط کمی از اون، بیشتر به زمان و احساساتم مرتبطه تا مکان ام.


به قول یوستین گوردر، درون یک آینه درون یک معما...

- من یقینا باید 200 سال پیش به دنیا میومدم و دقیقا هم می دونم کجا... 



نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:38 توسط آیناز| |

یادم میاد آرزوهای روزای دورمو، من می نوشتم همه چیزایی که از ته دل می خواستمشون.داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم، شاید به خیلی چیزای بیشتر از اون چیزایی که می خواستم رسیدم.

... خرد قبول شدم، دوستای بی نظیری پیدا کردم که هنوزم مهم ترین های زندگیم هستند، مامان بابام الناز و ایدا با وجود همه سختی های زندگیمون کنارمن و کنار هم موندن، بعد شد دانشگاه، قبول شدم ، دانشگاه تهران،فیزیک. یه دنیای دیگه یه عالم ادم خوب دیگه... خیلی چیزا از دست دادم اما خیلی چیزام به دست آوردم، در کل ناراضی نیستم از زندگیم، تو 2 سال آخر بی نهایت بهم سخت گذشت اما خیلی چیزام بهم داد و خیلی تغییرم داد....

حالا این روزا چشم رو که باز می کنم اولین کارم اینه که بشمارم چند روز دیگه مونده که همه این چیزا رو تو یه چشم بهم زدن از دست بدم.شده کابوس واسم شاید حتی... از این چمدون گنده ای که گوشه راهرو افتاده و دهنش بازه و انگار می خواد حالیم کنه که هرچقدر که اون بخواد می تونم از خاطراتمو ببرم ،بدم میاد.

این روزا داره تند می گذره. خیلی تند.

این روزا یاد چیزایی که بدست آوردم تو این سالا می افتم، همش با خودم فکر می کنم چیزی که الان می خوام ارزش از دست دادن همه چیزایی که الان دارم رو داره یا نه؟؟؟شاید روزی 10 بار، شاید بیشتر...

این روزا، شاید تند می گذرند، شاید همش کارن، اما خوب نیستن.... سنگینن. تک تک دقیقه هاش، هواش، حتی نگاه آدمای اطرافم سنگینن..

این روزا ... نمی دونم وقتی این روزا تموم شه، یعنی روزای بهتری پیش رومه؟؟مطمئن نیستم و این نبودن اطمینان است که همه چیو سخت تر می کنه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:42 توسط آیناز|

سلام

سلام خاله خوبید؟

مرسی چه خبر؟

سلامتی، هیچی.

چرا بی حاله صدات اینقدر؟

نه نیستم.

ابن که باید انتخاب کنی اذیتت داره می کنه؟

آره، یه کم اونه. ولی چیزای مهم تر از اونم هست.

با کسی دعوات شده؟

آره خب، یه مقدارشم اونه.

خب چته؟ چرا همه چیو یهو با هم به هم ریختی؟

:) خودمم به همین داشتم فکر می کردم، خئا می خواد همه چی یههو تموم شه که راحت راه جدید رو برم!

دیوونه بازی در نیار، همه چیو با هم بهم نریز. مامانت کجاست؟

خونه بابابزرگ.

چرا؟ امروز که نوبتش نیست.

.....


هیچ وقت نفهمیدم مامان و خاله چجوری این کارو می کنن؟ که از یه سلام و چطوری عادی پشت تلفن، می فهمن که خوب نیستی، بعدم می رن تو مغزت و می فهمن چته ؟!


دلم واقعا براشون تنگ می شه ...

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 9:45 توسط آیناز|

16 آذر 1389، نتیجه رفتن و رفتن و برنگشتن ها ...

حتی منم دیگه وقتی یادم می افته که یه روزی می گفتیم" نترسید نترسید، ما همه باهم هستیم " و ...

فقط می ترسم،بعضی موقع ها بغض می کنم و ساکت می شم ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:7 توسط آیناز|

1- خب آفرین، تونستی رضایت همه رو تو این جریان تا یه جایی که جای خوبیه جلب کنی، خودت چه بلایی سرت اومد؟ ته دلت رو از همه مثلا پنهون کردی ؛ ازخودتم می تونی پنهون کنی؟ ذهن پریشونت رو چه کار می خوای کنی؟


2- من بی خانمانم. امروز فهمیدم همش تموم شده . شاید. نمی دونستم واسه حفظ اینا هم باید بجنگم. نجنگیدم. نیستن الآن و اینقدر سنگ شدم که فقط از نبودنش عصبانی می شم، بغضم نگرفت.


3- اینها حرفی نیست که بشود به آشنا گفت. یک روز همه‌چیز را برای یک غریبه تعریف می‌کنم. بشنود و برود.

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:0 توسط آیناز| |

نمی دونم دارم اشتباهیو که 1000 بار تکرار کرده بودم رو دوباره باز تکرار می کنم یا نه! یا بهتره بگم که نمی دونم اشتباهیو که 1000 بار تکرار کرده بودم برای بار 1001 ام تکرار کردم یا نه. حالم نمی فهمم باید خوب باشه یا نه. از دوران بد به شدت با سختی خارج شدم. برام شده کابوس اینکه دوباره اون دوران برگردم. قشنگ تو زندگیم موندم. همه با رفتنشون می خوان که یه چیزایی رو بزارن و برن اما من حتی با رفتنم درست نمی شم. یه جورایی تمام گیرا تو خودمه. از اینکه هیچ وقت آدمیو پیدا نمی کنم که همه حرفام رو بدون ترس بهش بزنم متنفرم. از اینکه هیچ وقت هیچی درست نمی شه، فقط بدتر می شه ، متنفرم. از ترسایی که فقط فرمشون عوض می شه اما همیشه هستن. دارم می ترکم دوباره. نمی دونم چه کرمی بود تو این حال نشستم باز فیلم های انتخاباتم دیدم. نکنید این کار رو با خودتون شما هیچ وقت. آشوبه ذهنم. به خاطر ایمانی که به خودم آوردم. به فکرام و درست بودنش. بدم میاد که نمی تونم بپذیرمش. گنگه و نامرتب ذهنم. مثل همین نوشته. آرامش تنها چیزیه که همیشه خواستم و آرامش تنها چیزیه که همیشه در بهترین حالت فقط شبهش بهم نزدیک شده. می خوام واقعا حضورم تو دنیا تموم شه. یه چیزایی برام یعنی خوب. سعی می کنم به سمتشون برم. اما از احمق بودن و سواستفاده کردن بدم میاد. از دروغ و تهمت و القا متنفرم. از جواب پس دادنا، از تشکرا، از آدمایی که می دونم تو ذهنشون چی می گذره. از این سست نشدنه احمقانه و از این بلوف زدنه که آهای من قویم.... چرا بهم میگین قوی ای؟ نمی دونم. بلد نیستم راه دیگه ای. همین قدر بلدم. حتی تو زندگینم دیگه امکان نداره کمک بخوام ، که شاید یه چیزی حل بشه، اما 10 تا چیز جلوت بسته می شه.حتما باز می نویسم تو ادامه این پست. اما الآن شاکی ام. بیشتر از همه از خودم. که می شینم با ریلکسی ظاهری تمام و سعی می کنم مشکلات همه رو حل کنم و خودم رو میندازم ته ته صف. یه جا که مطمئن شم هیچ وقت نوبت بهش نمی رسه. خستگیم داره برمی گرده. مادر ترزا بودن حالم رو بهم می زنه. می خوام یکی هیپنو تیزمم کنه، ببرتم تو خواب مغناطیسی و یه قسمت هایی از ذهنم رو پاک کنه. خسته ام از خودم.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 23:32 توسط آیناز| |

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
...بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:15 توسط آیناز|

خیلی واقعی تر از همیشه خوبم.

می خوام زمان رو تو این روزا نگه دارم.

خیلی خوبه، همه چی. همه آدما. خودم.

دوست دارم این روزا رو. این لحظه ها رو. این انرژی بی حد تموم نشدنی رو!

اینکه یه بازه ای هرجند کوتاه، هیچی نیست و بس.

می خوام همین جا نگهش دارم تا باز به اون آدم خوب بودنه نرسم.


پی نوشت:

1- تو كه ترجمان صبحي، به ترنم و ترانه/ لب زخم ديده بگشا، صف انتظار بشكن

2- بمونید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:16 توسط آیناز|

یه زمانی دیگه تصمیم می گیری بار رو از شونه هات بذاری زمین. باریو که نمی دونی دقیقا از کی گذاشته شد رو شونه هات. به هر دلیلی، شاید خستگی، تصمیم می گیری که حالا که من نمی تونم حلش کنم می سپارمش به کسی که مثل من نیست. کسی که می تونه کاری کنه که اینقدر از این بار دور بشی که دیگه هیچ وقت فکرش به ذهنت نرسه.

اقرار می کنی. برای من این حکم رو داشت. این که بعد سال ها همه چیو بگی، چشات رو ببندی و بذاری همه چی جاری شه، از اعماق وجودت. برای اینکه بخواهی که برای مدتیم که شده اون یکی دیگه به جات تو این مورد فکر کنه و تصمیم بگیره. اقرار می کنی و نمی فهمی که چطوری زمان می گذره.  برای چند ساعت در عمین شک جدید رو می بندی. تصمیم می گیری اگر قراره اظطزاب تو زندگیم باشه، می خوام یه استرس جدید باشه، از این دیگه خسته ام. صبح که چشات  رو باز می کنی واقعا مثل اینکه یه چیزی نیست. مثل اینکه همون صرف اقرار کردن، بیرون ریختن از خودت ،یه جورایی قسمت اعظم مسئله رو حل کرده. سبک شدن بعد سال ها یه حس غریب فراموش شده است.

این که ببینی یه جور دیگه جز راهی که تو بلد بودی،  بدون هیج ترس و محابا - یا به قولی بدون استفاده از مغز- کسی هست که الآن داره پیش می ره و تونگاهش می کنی هم واقعا آرامش بخشه و بعضا خیلی ریسکی و ترسناک .این که فکرت بهت می گه که آخر مسیر کجاست حالت رو بد می کنه. حتی با این اقرار هم افتادم تو دوره محک زدن خودم باز. می خوام بدونم تحمل فشار رو تا کجا دارم. گفتنش برام آرامش آورد و اینقدر از آرامش دور بودم تو این سال که به خاطر شاید 10 12 روز صرفا حس کردنش، به خیلی چیزا چوب حراج زدم.

اما اون قسمت آرامش بخشش واقعا خیلی زیاد خوبه. اینکه سبکی، یه حس از دست رفته ایه که الآن داره نرم میاد و می شینه تو وجودت. اما غریبه است. این که احساس کنی ظرف استرس و نگرانیه وجودت که همیشه لبریز بوده تو این سالا، حالا تا نیمه  و حتی بیشتر خالی شده یه حس غریبیه. یه جورایی نبودش رو حس می کنم . راضی ام ، اما هنوز به وجودش عادت نکردم. دائمی نبودنش رو مطمئنم. هنوز فکر می کنم که نگران باید باشم یه جاهایی، یادم می ره که قرار نیست دیگه من بهش فکر کنم. یه استرس خیلی کمتره که چون هنوز شروع نشده و بهش اخت نشدم ، می خوام حداقل تا ته جایی که میشه بهش فکر نکنم و عقبش بندازم.

واسه اینکه چیزیو که سال ها باهات بوده الآن رهاش کردی. جای خالیش حس می شه . بعضی موقع ها شک می کنی که چقدر درست بوده کارت. که چقدر خودت رو تو موضع ضعف قرار دادی؟ شک می کنی به اینکه می دونی این راه تهش کجاست ، شاید جدا شدن برای همیشه، شاید تحمل یه عالم نگاه سنگین، توجیه کردنای بی وقفه. همون موقع یادت میاد که دیگه تو نباید بهش فکر کنی ... می دونی که نمی تونی قکر نکنی ، اما تمرین کن. حتی برای 10 روز تو عمرت. یه جور دیگه باش، هرچقدرم که می بینی همه چیرو ...

فکر نمی کنی، حداقل ارادی نیست دیگه.

یه کم غریبه. یه کم هم ترسیدم. یه کم هم از اینکه یه روزی شاید مجبور شم به آدما توضیح بدم ، حمایت کنم و صبور باشم اظطراب دارم. اما برای جند روز می خوام فعلا همه سرشون گرم باشه. یه چیزی وقتی زیاد راجع بهش حرف زده شه، قبحش می ریزه. بزرگیش بی ارزش میشه. ظاهر راهم هرچی هست، باطنش اینه و بس. گاهی وقتا مجبوری برای تحمل خیلی چیزا ، یه چیزایی رو کوچک کنی.اینم یه راهه...


P.S:

این پست مربوط می شه به یه تجربه واقعا خاص. گنگ و جدید. که می دونم هیچ حالتیش راضی نخواهدم کرد، اما همه چیزو یه جور دیگه می کنه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 9:50 توسط آیناز|

من عادت دارم که وقتی یه جایی ام که حوصله ام سر رفته و نمی تونم اون جا رو ترک کنم، شروع می کنم به نوشتن شعرایی که حفظم. این جوری آروم می شم و زمانم می گذره.

دیروز دوباره یه همچین شرایطی پیش اومد و برای 100 امین بار شروع کردم به نوشتن شعری که 100 بار نوشته بودم. واقعا زمانی که شروع کردم به نوشتن شعر فقط محض گدراندن اون لحظه ها بود، اما آخرش، وقتی که دیگه به سطرای آخر رسیده بود، بغض گلومو گرفته بودو  داشتم خفه می شدم. این شعر رو من اولین بار تو اواخر دوران نوجونیم، واسه یه آدمی که عزیزترین آدم تو زندگیم بود تو کارت خداحافظیش نوشتم. یه چیزی مربوط به اواخر سال 85 فکر کنم و بی اغراق می گم که هر بیت این شعر رو یقین داشتم بهش و صد بار بعدبم که نوشتمش، هربار یقین داشتم بهش، اون قدر که جای خالیه اون عزیز رو واقعا با ایمان به این شعر و این که باورم بود پر کردم. و شاید بعدها برای خیلی از کسایی که داشتن می رفتن اینو نوشتم و خوندم و هربار ایمانم قوی بود و مطممن.

اینبار اما یه جور دیگه بود، این بار با پتک کلمه ها می خورد تو سرم، می پیچید تو گوشم. " و می دانم تو روزی باز خواهی گشت ها" و " من اینجا ریشه در خاکم ها " و.... هر بار فقط خاطره بود برام و باورهای فرو ریخته:


تو از این خاک خشک تشنه کوچ خواهی کرد

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است

تنت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست!

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی، با آن همه توفان بنیان کن درافتادی.

تو را کوچیدن از این خاک؛ دل برکندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.


تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی پایان،

تو را این خشکیسالی های پی در پی،

تو را از نیمه ره برگشتن یاران،

تو را تزویر غم خواران،

                             ز پا افکند.

تو را هنگامه شوم شغالان،

بانگ بی تعطیل زاغان درستوه آورد.


تو با پیشانی پاک و نجیب خویش،

که از آن سوی گندم زار،

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت،

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت، 

                              - که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است -

تو با چشمان غمباری،

که روزی چشمه جوشان شادی بود و

اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت.

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

من اینجا ریشه در خاکم،

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم.

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم.

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من این جا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل برمی افشانم.


من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید،

سرود فتح می خوانم،

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!


فریدون مشیری

 

وای به رفتن و رفتن و رفتن و رفتن . رفتن و رفتن ها 

به آوار شدن باورهام.








نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 17:40 توسط آیناز|

با هر دادش یه سال زجر و خستگی و درد میاد جلو چشم

داد می زنه

داد می زنه

داد می زنه

تمام شبو داد می زنه

شکیباییمو از دست دادم

از همین الآن اشکام روونن

می ریزم این بار اگه چیزی بشه، می شکنم.

چطور فکرم رو جای بد ندم؟ حتی اگه هیچی نشه، می دونی تو همین 24 ساعت با من و مامان چی کردی؟

داد می زنه، این قدر که از ته دل می خوام که بمیرم

یا حداقل من جای اون باشم

نمی خوام شفاتو خدا، نمی خوام. شفاییت که هر لحظه اش تن لرزه است رو نمی خوام.

آره دارم کفر می گم، بذار حداقل سر تو خالی کنم.

نمی خوام

از بس تنم لرزیده، از همه چی می ترسم. تو خیابون کسی داد می زنه، تمام سال جلو چشم میاد.

تمومش کن، که هر یه دادش ، ریختن تموم اون چیزاییه که با بدبختی دوباره کج و کوله و ناقص سرهم کردم.

خدایا نمی بخشمت.

هر دادش غوغای تمام وجودمه. هر دادش پیرم می کنه، قدر سال ها خسته ام می کنه.

تنم داره می لرزه.

نمی خوام

توروخدا دوباره، حالا که داریم دوباره پا می گیریم، شروع نکن.

تمومش کن.

نمی دونم چی کار باید کنم که دیگه این جوری داد نزنه.

این دادش ، این قربون صدقه رفتن مامان، این نگاههای آشنای پر از ترس درناک پراز التماس گنگ و خسته که داره بینمون رد و بدل می شه ، بزرگترین عذابه برام.

راضی ام به رضات.

اما نایی ندارم دیگه...

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:30 توسط آیناز|

خب مثل اینکه بدییهیه که دروغ گفتن کار خوبی نیست ( من مطمئن نیستم بدیهی باشه).

همه آدمام که کم و بیش دروغشون و می گن، هرجایی به هرکسی که کارشون راه بیفته.

من دروغ می گم، بابتشم خوشحال نیستم معمولا هم موقع دروغ گفتن دلم یه جوری می شه تهش ،موقع دروغ گفتن یا صدام عوض شه یا یه طرف دیگه رو نگاه می کنم، موقع دروغ گفتن حتی بعضی موقع ها اگه از خارج بهم نگاه بشه قیافه مفلوکانه ای دارم. ممکنه سرم درد بگیره یا تیک بگیرم چند لحظه. اما می گم . معمولا هم کارم راه افتاده یا ضربه خوردم تهش و به خودم فحش دادم. ولی گذشته!

اما همه اینا همزمان اتفاق نمی افته و بنابر موقعیت زمانی- مکانی- موضوعی - و البته طرف مقابلم شدت و ضعفش هم فرق داره. ولی درکل حتما استرس ناشی ازش اینقدر نیست که توبه کنم و دست بردارم!

اما همیشه عمرم یه استثنا وجود داشته.

موقع هایی که تو زندگیم - که شاید نهایت 7 8 بار بوده - مجبور شدم به مامان دروغ بگم، هم تیک گرفتم ،هم دلم تهش لرزیده ، هم پراز استرس بودم هم صدام عوض شده ، و هم به درو دیوار نگاه کردم و هم  مفلوکانه ترین قیافه عالم رو داشتم. هم اینکه مطمئن بودم که مامان می دونه که دارم دروغ میگم. تنها موقع هاییه که می خوام آب شم و برم تو زمین.

گوشام داغ می کنن و بدنم یخ می شه و تا چندروز همین جوری می مونم و دلم پر از استرسه. مثل همین الآن!


واقعا نمی دونم چرا همه چیز مامان ها باید با بقیه فرق کنه؟!


نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 19:21 توسط آیناز|

1- دم می زنم از این که خسته ام از نبودن آدما، از اینکه 4 5 ماه دیگه که دانشگاه تموم شه اکثر دوستام رو نمی بینم، که همه می ریم پی زندگی خودمون. و این واسم خیلی تلخه! جون من همیشه آرزوم این بوده که همه باشن ، همه کسایی که دوست دارم، حتی واسه یه بازه کوچیک دوسشون داشتم- بمونن. یه طوری این شعر اوج آرزوهامه:

من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...
هرکسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند
...شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهارمي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

2- امروز تو دانشکده گفتم ، این ترم مریم نیست، من تنهام، ترم دیگه من نیستم، مریم تنهاست. بعد سیاوش و وحید خیلی جدی با تعجب گفتن، وا! یعنی دانشگاه تموم شه، تو دیگه نمیای دانشگاه؟ بی شعور نشو و .... به صورت بزرگی سوالشون عجیب بود برام. تقریبا برام بدیهی بود که خب نه واسه چی واقعا باید بیام دانشگاه دیگه.

بعد داشتم به زینبم می گفتم، اونم بهم گفت، وا! خب واسه همین دورهمی هاست که اصلا میایم دانشگاه، مگه کلاسا دلیل اصلیته؟ واقعا دلیل اصلیم نیستن، اما اگه نباشنم دلیل نداره که برم به نظرم.


از ظهر درگیرم با این دوتا موضوع که من الآن اشکال داره روابطم؟ که چرا نمی فهمم اصلا؟ که این دلتنگیهای بزرگ از دست دادنا، تقصیر من و پی گیر نبودن منه؟ این که برای همه چی یه تایمی مشخص می کنم؟ که همه چی گروه بندی داره واسم؟که ...

نمی دونم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:59 توسط آیناز| |

امروز، 29شهریور 1389، شد یه سال از روزی که با دل خوش از نتیجه کنکور  آیدا، فرستادیمش تو اتاق عمل واسه یه جراحی عادی!!  و با بدترین خبرا آوردنش بیرون.

شد یه سال، یه سالی که بد گذشت، خیلی بد، خیلی. از همون 29 شهریور 1388.

می خوام که همین جا همه بدی های این سال تموم شه، آیدا برگشت بهمون. باید برمی گشت. اما هر 5تامون تو این یه سال خیلی بیشتر از هر یه سال دیگه عوض شدیم و تغییر کردیم و شادی تو دلامون خشکید.

می خوام 5سال دیگه ام این جا بنوسیم که :

"آهای ملت آیدا دیگه همون قدر تو ضریب ریسک قرار داره که من و هرکس دیگه"

می خوام همه چی این سال که همش بد گذشت ، جز خوب شدن آیدا البته، تموم شه.

می خوام کابوسای وحشتناک این یه سال تموم شه.

29 شهریورش، 3 مهرش،12 آذرش، 22 دیش، 2 اسفندش، 19 اسفندش، 29 فروردینش و .... می خوام همین جا تموم شه و دیگه این تاریخا و عددا تو ذهنم نگرده. بسه. سال خوبی نبود.

می خوام پس فردا تو محضر الناز که داره عقد می کنه همه خانواده ام بعد مدت ها ته ته دلشون شاد شاد باشن. همه چی تموم شد.

خیلی بیشتر از سهممون جام بلا رو بهمون خوروندی خدایا.

یه جور دیگه از امروز همه چی شروع می شه...

باید یه جور دیگه شروع شه.




نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:54 توسط آیناز| |

دیشب همه آدمایی که بزرگ نمی شدن هیج وقت تو ذهنم ،بزرگ شده بودن.

تمام اداهایی که این چهارسال دیده بودم آدمایی که سال هاست همو ندیدن واسه هم درمیارن، دیدم که دوستای خودم همون اداهارو در میارن.آدمایی که هنوز ته دلم خیلی بچگانه باهاشون دوستم. به پای هم بلند میشن. خیلی رسمی سلام احوالپرسی می کنن. از برنامه های هم می پرسن.برنامه تکراریه این روزا، رفتن و رفتن.

از دیشب یه غم همراه با استرس تو دلمه.یه جورایی ترس. از چی دقیقا نمی دونم. اما ته دلم یه چیزی می سوزه. از هجوم آدمایی که دوسشون دارم و می دونم کم کم نخواهند بود؟ از این رفتنایی که خوره اش به جونمون افتاده؟ از ترس از آینده نامعلوم؟ نمی دونم.

می خوام با یکی حرف بزنم.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:56 توسط آیناز| |

وقتی تمام تصوراتت به چالش کشیده میشه، مدت ها ذهنت درگیر می مونه.

بهم می گه: " تو تمام طول زندگیت احساساتت بیش از حد درگیره منطقت بوده و این منشا تمام فشارای مضاعفی که تحمل کردی و مهم تر از همه بیماری ای که 4 سال پشی بهش دچار شدی"

حرفش رو قبول ندارم چون همیشه بیش از حد یه نظز خودم آدم احساسی ای بودم که منطقی تو کاراش نداشته.

روزا رو می چینم جلو چشم. درگیری های ذهنی در مقابل عملکردم. این حرف رو نمی زنم چون فلانی ناراحت میشه، فلان برخوردو نمی کنم چون بهمانی تو شرایط روحی سختیه، به x نمی گم که دوسش دارم چون رابطه اش با y به هم می خوره. فلان حرف رو نمی زنم یا این کار رو می کنم یا نمی کنم چون اعصاب یکی خورده و.... احساساست ناگفته بی حدی که ذخیره شد و فشارو فشار.این دورویی نبوده، واقعا این احساسا رو فدا می کردم / می کنم برای اینکه فلانی - که گاها ارزشیم برام نداشته- مجبور نشه فشاری رو از بابت من متحمل شه.

حرفش رو قبول می کنم، اما در کنار این مسئله که من آدم احساساتی هستم منتها احساساتی که برای عبور از درون به بیرونم از یه فیلتر قوی منطق خودم می گذره.

احساس می کنم حالا می تونم دلیل خیلی رفتارای خودم و اطرافیانم به خودم رو بفهمم، یکیش این که یه روزی یکی بهم گفت "خدای اسرار" و من نفهمیدم که من چه سری رو دارم که این جوری راجع بهم به قضاوت می شینن؟

نمی  دونم حالا با آینازی که این همه سال عادت کرده به تحمل فشارای اضافی که فقط باعث شده که رفتارای گاه و بیگاه عجیب داشته باشه چی کار کنم. نمی دونید که زندگی پرتلاطم همراه با احساسات بی اندازه چه قدر وقت گیر و انرژی بره. چقدر سخت و اسرار آمیزه. چون از منبع همه حس های خودت بی اطلاعی.

می گه چرا این قدر تو خودت کنکاش می کنی؟

می گه واسه تغییر یه چیزی که به نظرت بزرگه و اذیتت می کنه رو بذار جلو و پیش برو.

هر روز صبح قول می دم که امروز.... 

نمی تونم. هر روز نمی تونم بزرگترن و بیشترین و عمیق ترین احساسی که این 5 6 ماه درگیرش بودم رو بگم. هر روز نمی تونم. می ترسم؟ از شکست؟ از جوابی که باب میلم نباشه؟ یا........؟ دعا می کنم که خودش یه جور حل شه. من نگم هیچی. هرروز می خوام.  و تمام این چراها و سوالا و دعاها همون منطق لعنتیه که درگیرشم و بس.

زندگی خیلی سخته وقتی احساساتت رو برای اینکه کسی ناراحت نشه، یا اذیت نشه یا بهش فشار نیاد مکتوم بذاری.تا جایی که منبع اصلی فشار حتی برای خودت گم بشه.

خاموش برای همیشه.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 1:41 توسط آیناز|

خدایا آنکه امشب باید ببخشد منم یا تویی؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:50 توسط آیناز| |

از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا
گِرد بام و درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیادی نه زدّ یا ردیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گویند
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک ! هان ، ولی .... آخر .... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آری ... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر ، گرمی ، جائی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:14 توسط آیناز| |

کم کم دارم ایمان میارم که هرچقدرم تلاش کنم، نمی تونم احساسات خودم رو واقعا، بشناسم.

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 13:55 توسط آیناز| |

اه، اه، اه!

یاد بگیرید با هم حرف بزنید. حرفای درد دار رو یاد بگیرید بزنید. یاد بگیرید حرف زدن بر گم‌شدن، ارجح است. یاد بگیرید که از ناراحتیِ هم کابوس نسازید. بالاخره آدما همو ناراحتم می‌کنن. دنیا پره از آدمای گم‌شده که با یه مشت کلمه، از خودشون یه عمر، فراری ساختن. یاد بگیرید شما هم از این آواره‌های بدبخت نباشید. تا قبر مگه چقد مونده؟

خب دِ لامصبا یاد بگیرید حرف زدن رو.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:9 توسط آیناز| |

دلم نمی خواد احمقانه به نظر بیاد.

اگر یه موقعی - که می شه خیلی وقت پیش، شاید حتی قبل از اینکه ناخواسته دل ببندی - بفهمی که به یه آدمی دل بستی که آدم اشتباهیه تو زندگیت، ولی به این دل بستگی ادامه بدی و دم نزنی از علاقت حتی به خود اون آدم اشتباهی، اتفاقی که می افته اینه که همه ذهنت به صورت غیرقابل کنترلی پر می شه از حضور اون آدم و اشتباهی و بعضا از توبیخ های ذهنت درمورد اینکه بس کن و اشتباهت رو تموم کن.

همه خستگی ها ه همه حال آدمای دیگه رو نداشتن و همه سرگشتگی ها از یه منبع سرچشمه می گیره.


قبلا ها هم بی پرواتر بودم هم شجاع تر.


P.S:  این پست رسما حکم خودکشی واسه من داره، می خوام بدونم چقدرمی تونم تیک " ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" را نزنم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 23:20 توسط آیناز| |

فکر می کنی زمانیکه به این نتیجه برسی که واسه اطرافیانت خطرناکی، با چه کیفیتی زندگی می کنی؟ چند تا راه جلوی روت می مونه؟


نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:14 توسط آیناز| |

دیروز محسن یهو گفت : " فکر کنم این آخرین سفر این جوریمون باشه"

کاش نمی گفت و می ذاشت که هر کدوممون تنها تو دلامون بهش فکر کنیم.

از آخرین هر چیزی بدم میاد. دوسش ندارم.

از آخرین سفر، آخرین روزایی که الناز و ارغوان هستن، از آخرین روزای دانشگاه، از آخرین روزای بابابزرگ...

بعدش حتما یه سری چیز شروع می شه، می شه امیدورار بود، اما کاش آخر هیچ کدوم نمی رسید...

تازه بگذریم از تموم شدن چیزایی که آخرشه، اما حواسم بهشون نیست و وقتی تموم شه تازه می فهمم.


P.S:

دلم واقعا برای خودم، اون خودی که وقت کافی داشتم تا بشناسمش، عاری از دغدغه ها، تنگ شده.

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 11:31 توسط آیناز| |

می گردم، دور خودم، دور زندگیم.نمی دونم چی می خوام. نمی دونستم یه روزی باید همه تصمیمها رو با هم بگیرم. سرم شلوغه. ههمه چیزعالیه و نمی دونم چی کار کنم. ارغوان داره می ره. خنده ام می گیره. بغض می کنم. الناز داره می ره. واسه این خنده ام نمی گیره. حس می کنم الناز خیلی بزرگ شده. دلم نمی خواد این قدر الناز و ارغوان بزرگ بشن. من 2 3 سال ازشون کوچیک ترم. دلم نمی خواد سه سال دیگه این قدر بزرگ بشم. دلم می خواد همه چیز برگرده به زمانی که پوریا ایران بود، عقب تر از اون، زمانی که مادر زنده بود. دلم می خواد تو دوران دبیرستان وای میستادم. لحظه لحظه اش رو می چشیدم،زندگی می کردم.

همه چی الان خوبه. همه چی تقریبا شاده. دو تا عروس داریم. چرا شادی نباشه. مامان مثل همیشه بزرگه. می خندن. دیروز محسن یهو گفت فکر کنم این آخرین سفر این جوریمون باشه. کاش نمی گفت. کاش می ذاشت هر کی تو دل خودش فقط بهش فکر کنه. از آخرین هر چیزی بدم میاد.                                 دانشگاه رو دوست دارم. نمی بینمشون. خیلی از کسایی رو که دوست داشتم رو نمی بینم دیگه. آدمای جدید وارد زندگیم می شن. خوبه. اما من دیر می تونم با آخرینا و نبودنا کنار بیام. می جنگم تا لحظه آخر بلکه از آخرینا بتونم یه چیزی نگه دارم. وقتی که خسته و ناامید شدم تازه شروع می کنم به کنار اومدن.

به روزی فکر می کنم که ارغوان ، من و پوریا نیستیم. به اون آدمی که جای من می شینه و می نویسه که همشون رفتن فکر می کنم.به تجربه های تکراری ای که پشت سر می ذاره. می نویسه "همه چیز خوبه، همه می خندن." شاید اون جرئتش از من بیشتر باشه. شاید اون بنویسه که:

"همه چیز خوبه، همه می خندن، اما با این وجود یه جای کار می لنگه."

می خوام فرار کنم ازش. من ترسو شدم. قبلا دوست داشتم بجنگم. الآن دوست دارم بدون جنگیدن من یه معجزه ای صورت بگیره.بزرگ که می شی،چیزایی و تجربه می کنی که آمادگیشو نداری.دلت می لرزه. دلت می ریزه. می خوام برای چند وقتم که شده ثبات داشته باشه. همه چیز. دلم می خواد مثل بازی های کامپیوتری یه جا بری "فول انرژی" بشی و بعد ادامه بدی.

یه جای کار می لنگه. اونم جاییه که من باید باشم. دلم واسه آیناز تنگ شده. قبلا که تغییرات وجودیم و اطرافم کمتر بود، خودم رو بهتر می شناختم، می خندیدم، می دویدم. الآن این قدر سریع همه چیز اتفاق می افته که خودم رو نمی شناسم. که وقت نمی شه با این آدم الآن آشنا شم. دلم واسه خودم تنگ شده.

همه چیز خوبه. واقعا می گم. بعد مدت ها خیلی خوبه. حداقل 2 3 روزه که همه چیز خوبه. شاید اونی که چند سال دیگه جای من می نویسه، جرئتش بیشتر باشه، بنویسه " همه چیز خوبه. واقعا می گم. بعد مدت ها خیلی خوبه. حداقل 2 3 روزه که همه چیز خوبه، اما یه جای کار می لنگه، مقدمه چینی نمی کنم، بذار بگم که واقعا کجای کار می لنگه"

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 11:25 توسط آیناز|

سلام

بازیش این جوریه:

تو خسته می شی، جوش میاری. خیلی سعی می کنی که از آدما توقع نداشته باشی، اما کی می گه همیشه می شه کار درست تر رو انجام داد؟ بعد تو از آدما تو اون خرابی وسط ،توقع داری که کنارت باشن، که یه کم هم که شده درکت کنن، که بدون اینکه بهشون بگی و التماسشون کنی بفهمنت. مگه دوست نیستن؟

بعد یه سریشون که کلا خودشون رو می زنن به کوری، یه سریشون می گن بی خیال و می گذره، ( که اشتباه ترین کار رو می کنن) یه سریشونم میان پشتت، بعد تو که ترسیدی تو این مدت از همه چیز،اعتماد و اعتقادت رو به همه چیز از دست دادی، از بس خسته ای که دو دستی می چسبی بهشون و اعتماد می کنی بهشون. بعد یه کم که یاد می گیری دوباره رو پاهات وایستی، یهو غیب می شن همشون! دقیقا تو همین لحظه، مغزت دیگه تحمل نمی کنه. همه چیزای دنیا سیاه و بد می شن و مغزت می گه اگه قراره این آدما به جای یار، بشن بار ، می خوام که هیچ کدومشون حتی برای یه لحظه دیگه ام نباشن.

این جاست که تمام راه های ارتباطیت رو می بندی و شروع می کنی به قبول کردن این که تنهایی و بقیه واقعیت ندارن. چند روز به خودت استراحت می دی، فکر نمی کنی، کتاب می خونی، آهنگ گوش می دی، اینترنت گردی می کنی،پشت فرمون می شینی و تو خیابونا بی دلیل می گردی، بعد دو سه روز که گذشت یه موقع وقتی داری آهنگ گوش می دی یادت میاد که " ا، این آهنگ موردعلاقه فلانیه" کتاب که می خونی یاد شخصیت یکی از همون آدما می افتی، تو خیابون که می گردی، یاد خاطرات مشترکت با دوستات تو اون محل ها می افتی، تو اینترنت که می گردی، نمام عکس های فیس بوکت، تمام مسنجرت و همه جا عکس و نشون هموناس و ....

واقعیت چیز دیگه ایه، فراتر از اون نفهمیدن ها و درک نکردنا، فراتر از تنها موندنه، فراتر از احساسایی که از بین رفت، آرزوهایی که بربادرفت، فراتر از نبون کسایی که فکر می کردی هستن، اما هنوزم باورت نمی شه که نبودن، فراتر از همشون یه چیز دیگه هست: " واقعیت اینه که درسته که خنجر دست گرفتن و اذیتت کردن، اما تو یه روزی یه جایی به اینا گفتی دوست، در صورتی که به هزاران آدم دیگه نگفتی، درسته که لرزوندنت اما قصه این جاست که بخوای یا نخوای هنوز دوسشون داری، این قدر که ذهنت زمانی که تصمیم می گیری بهشون فکر نکنی، دائم هجوم می بره به خاطراتت باهاشون. این قدر که هنوز ته دلت می تونی یه بهانه ای برای این رفتارشون بتراشی."

واقعیت اینه که چه بهشون بگی چه نه،چه غد بازی درآری و به روت نیاری، چه بیاری، دلت واسشون تنگ شده.

از این جا به بعد، برمی گردی، معلوم نیست "چه کسی و چه جوری برمی گردی" اما برمی گردی. می افتی تو جریان زندگی، تو آشوب ها و سر و صداهای زندگی و دوباره صبر می کنی. صبر می کنی تا راه دیگه ای شاید یه روز واسه این بازی پیدا کنی. راهی که یه جوری به همه بفهمونه که چقدر واست ارزشمندن، که چه احساسی بهشون داری، که لازم نباشه بخوای تا باشن، خودشون بفهمن و باشن.

راهی که هممون رو از این سردرگمی مسخره ای، که مثل یه ماز می مونه بیاره بیرون.


کاش یاد بگیریم که اگه واسه هم مهم هستیم، باید بیشتر کنار همدیگه باشیم.

بدون درگیری های خودساختمون، بدون پیش فرض هایی که بینمون دیوارای نامرئی بوجود آوردن، بدون ترس، بدون سیاست.


نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:43 توسط آیناز| |

برای مدت نامشخصی ( بین چند ساعت تا چند هفته) نیستم و میرم.

فعلا.

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 14:29 توسط آیناز| |

یه سری جمله ها دیگه خیلی تکراری شده.
یه سری حرفارو اگه چهار-پنج سال پیش می شنیدی به نظرت قشنگ و قابل تامل می اومد، چون نو بود و قسمت زیادی از ذهنت درگیر زیبایی نو بودنشون می شد.
اما یه زمانی می شه که تو فکر کردی بهشون. انقدر بهشون فکر کردی که می دونی این جمله ها مثل طبل زمان جنگ می مونه، فقط تو را به هیجان می اره که به اصل ماجرا فکر نکنی.
نمونه اش جمله : " اینم می گذره" ، " یا " همه چیز درست می شه" که این روزا وقتی هرکی کم میاره نثار آدم می کنه.
می دونم. رسم دنیاس ،اینم می گذره. اگه بتونیم دووم می اریم.  اگه نتونیم یا روانی می شیم یا یه بلایی سر خودمون میاریم.راه های زیادی هست. اینا قسمت های خوبشن. قسمت بدم دارن. که وقتی بهت می گن این هم میگذره، می خوای بگی بس کنید. حرف نزنید.هیچی نگید. معلومه که می گذره. اما مگر مهم گذشتنه؟ اینی که داره می گذره، تو گذرش چی کار می کنه و آخرش چی باقی می ذاره؟
وقتی گذشت چی کار می کنه باهات؟ کیفیت زندگیت رو دست کاری می کنه. می زنه به پایه ات و اعتقاداتت. می ترسونتت. کابوس می بینی. امیدت رو می گیره.تنها می شی. می ترسی. زندگی نمی کنی، فقط ساعت ها می گذرن. نمی بینی! حتی آسمون به این بزرگیو. نمی شنوی. عمرت تلف می شه.  خالی می شی. گم می شی.
آره درسته بعدش " می گذره "
اما مگه دیگه مهمه؟
اون چیزی که گذشت، از کی و چی گذشت و کی و چی تحویلت داد؟
آره حرفی ندارم، می گذره!
اما تهش یه گم، مستاصل لاجون، که باید پایه رو از اول بذاره، در حالی که توانش رو نداره، باقی می مونه.
تازه اگر بدتر نشه.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:2 توسط آیناز| |

معجزه کن
معجزه کن که معجزه تنها دست کار توست اگر دادگر باشی.
که درین گستره گرگان اند مشتاق، بر دریدن بیدادگرانه ی آنکه دریدن نمی داند.
و دادگری، معجزه نهایی است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:55 توسط آیناز|

یه جمله،یه حرکت، یه اتفاق امیدبخش...
یه چیزی که باهاش بشه یه مدت دیگه ادامه داد... یه مدت تا پیدا شه.
 "من" کوشم؟ دلم برای خودم تنگ شده.خیلی.خیلی زیاد. فقط ذره ای فراغ بال و خاطر .....
 یه جمله، حرکت یا اتفاق امید بخش؟
--------------------------------------
این قدر ساکت مونده بودم و بی تکلیف که بهم که گفتی، به خودم گفتم "آیناز وقتشه، راست می گه. برگرد بهشون."
 اصرار کردی.
قول دادم بهت.

دیدی؟ دیروز بهتر از امروز بودم. دیروز امتحان نکرده بودم. هنوز امید داشتم که اگه بخوام "هستن."
امروز به خاطر قولی که صادقانه بهت دادم، از خیلیاشون خواستم.  بعد این 2 ماهه جهنمی... خواستم.
اما می بینی الآنمو؟ بدتر شد. اون جوری اقلا امید داشتم. حتی امید واهیم سرپا نگهم می داشت.
دیدی بهت گفتم نیستن؟
دیدی بهت گفتم من خیلی خواستم، خیلی زیاد. اما نبود. اما نبودن. هیچی نبود. هیچ کس نبود.
بازم اصرار داری که قول بدم؟
بازم می گی یه چیزی پیدا کنم؟
بازم تو جواب آوارگی ها و سرگشتگی هام ازم می خوای که بیشتر باشم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 23:25 توسط آیناز| |


در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید
ای تیز خرامان
لنگیدگی پای من
از ناهمواری راه شما بود.

- احمد شاملو
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:13 توسط آیناز|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ