تبليغاتX
زیبای جاودانه
جهان بیمار و رنجور است،دو روزی را که بربالین این بیمار باید زیست،اگر دردی زجانش برندارم،ناجوانمردیست
یه چیزی می دونستم:
لازمه آدم گاهی اوقات توی برخورداش اون انعطافی که همیشه داره رو نداشته باشه و با جدیت وقطعیت تمام و حتی در صورت لزوم با بد اخلاقی-اما بدون حرمت شکنی- برخورد کنه تا  هم به نوعی احساسات خودش به تعادل برسند و هم به نوعی به اطرافیان منوجه کنه که کارهایی که هر کدوم از ما واسه هم می کنیم،وظیفه نیست بلکه لطفه و اگر این کارها رو انجام می دیم،از هم طلبی نداریم.
(این یه قسمت از یه بحث مفصله که جاش نیست همش و بگم)

یه چیزی فهمیدم:
من با یه قسمت هایی از بحث بالا موافق نبودم؛چون همون جور که همون موقع گفتم شاید باید تجربه می کردم تا به این نقطه برسم.حالا اعلام می کنم که یه تیکه هایی از اون رو خیلی بهتر می فهمم.چیزی که واقعیت داره سعی در کنار اومدن،سعی در فهمیدن و کمک کردنه.چیزایی که شخصیتا تو وجود من بوده،اما گاهی اوقات تو جهتی هدایت شده که مسیر درست نبوده و باعث صدمه به خودم شده. این که آدما تک تکشون ارزشمندن و هر کس خودش ارزشش و محدوده اش رو خودش تعیین می کنه رو قبول داشتم و دارم.اما فکر کنم یادم رفته بود که وقتی یه سری آدم خودشون برای خودشون یک سری احترام ها و حرمت ها رو قایل نیستند،من نباید جز بزنم که شخصیتشون رو کامل حفظ کنم.من نباید جاشون فکر کنم.نباید حرص اینو بخورم که یه آدم  مگر چندبار یه اشتباهو تکرار کنه و .....(این اشتباه تکرار کردن رو خوذم هم در این مورد،کردم)
حالا الان تصمیم گرفتم به این فراموش شده هام بها بدم.یادم باشه و دست از این رفتار فقط حامی بودن بردارم.یادم باشه که وقتی از دست آدمایی که دوسشون دارم،ناراحتم،وقتی می بینمشون خیلی عادی و با روی باز انگار که هیچی نشده برخورد نکنم.
یادم باشه.....اصلا وقتی آدما خودشون واسه خودشون ارزش قائل نیستند،من چی کارم؟؟

P.S:
1-من این پست رو در کمال آرامش نوشتم.اگر تنده،به خاطره اینه که خیلی وقته باید اینا رو اعمال می کردم و نکردم!
2-من منکر نقض های رفتاری تو خودم هم نیستم،اما فکر می کنم یه جاهایی یه آدمایی دیگه دارن شورش می کنن!
3-بی صبرانه انتظار 19.9.88 رو می کشم.منتطرم تا یه Refresh بزرگ برام پیش بیاد و به یه آرامش محض برسم.
4-من کلا پاییزو دوست دارم.آذر رو دوست دارم.12 آذرم که دیگه...!!!اما چون امسال می افته رو شیمی درمانی آیدا،زیاد باهاش دوستی نمی کنم.:دی
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:33  توسط آیناز  | 

مریم می گه تو مثل اون گندهه تو green mile می  مونی درد همه رو می خوری....

می دونی چقدر این جمله تکراریه؟می دونی چقدر دلم می خواد واقعا این جوری بود؟می دونی چقدر دلم می خواد که هیچ کدوم از کسایی که دوست دارم نگران و آشفته نبودن.آخ مریم اگه عین اون بودم،می دونی اولین کاری که می کردم چی بود؟تمام درد و مریضیه که افتاده به جون آیدارو،همه رو می کشیدم تو جون خودم.می خوردمش و دم نمی زدم.

3سال پیش مجبور شدم عوض شم.یادته؟
3سال پیش یه جور دیگه شدم.
3 سال پیش قسم خوردم که حرف بزنم.قسم خوردم که دوباره شاد باشم،دوباره بخندم،این قدر احمقانه بدوم که دوباره بخورم زمین و پام بره تو گچ.قسم خوردم که فقط گوش ندم.قسم خوردم که باشم.

اعتراف می کنم که تو این 3 ماه تمام قسم هام رو شکستم.اعتراف می کنم که تو این 3 ماه بارها و بارها به تک تک تون دروغ گفتم.اعتراف می کنم که حتی یه لحظه ام اروم نبودم.اعتراف می کنم که اون آغوش گرمو که پناه من بود و الان من پناه اونم کنار هیچ کدومتون پیدا نکردم،که نتونستم تو چشم هیچ کس نگاه کنم و بلند داد بزنم و گریه کنم.اعتراف می کنم که تسکینم شدین،اما آرامشم نه.اعتراف می کنم که ساعت ها و ساعت ها تو خیابون بدون اینکه بدونم کجام راه رفتم.اعتراف می کنم،سرگشتم.سرگردونم.مستم.

آخ یادته بهت چی گفتم؟عاقبت اون گندهه یادته؟نشست رو صندلی الکتریکی و گفت بذارید بمیرم.خستم.
من خستم؟نه نیستم.من نمی خوام بمیرم.اون قدر می مونم تا مطمئن باشم دل این آدمایی که دوست دارم نمی لرزه.
من حرف نمی زنم.من می خندم.من دوباره فقط گوش شدم.ناراحت نیستم.بپذیر اینو.اگر بپذیری راحت ترم.
می فهمم که چرا می خوام برم.حسرت می خورم به پوریا که از هیچ چیز خبر نداره.که اون جا هیچ تعلق خاطری نداره.که فکر می کنه این جا همه شاد و کنار همن،که هر وقت به این جا فکر می کنه دلش واسه این همه خوشی می لرزه.
کاش بزرگ نمی شدیم.کاش با مهسا و آیدا،با پوریا و الناز،ارغوان و آتوسا هنوز تو حیاط خونه مادرینا در حال بازی بودیم.کاش هر کدوممون یک دنیا غم نداشتیم.
کاش مادر بود.
کاش بابابزرگ می موند.
کاش من هنوز همون ناز دوم بودم.همون گل بابا.همون دختر کوچکی که با پیراهن صورتی با خواب بود و با می خندید و می دوید.
آهای کسی مانتو شلوار مدرسه منو ندیده؟آهای کسی نمی دونه این شعرو تا کجا باید حفظ می کردیم؟کودکی ده ساله بودم،شاد و خرم،نرم و نازک چست و چابک....کسی یادشه که تا کدوم سوال باید حل می کردیم؟مهرنوش،یه جاخال بنداز،امتیازمون عقبه....این یکیو نباید ببازیم.پانیذ گریه نکن،هیچ وقت طاقت اشکای تو یکیو نداشتم،شب یلداست.معلومه که هممون می مونیم.معلومه که وقتی آهنگ فرهاد بذارید من بی هیچ وقفه ای می زنم زیر گریه.معلومه که یواشکی دوربین می آریم و فیلم می گیریم و به خیال خودمون هیچ کس نمی فهمه.

می فهمم که چرا حرف نمی زنم.غم مقدسه.حرمت داره.با کلام می شکنه.
می فهمم که چرا گوش می دم.که چرا گوش شدم.به خودم فشار می آرم که کنارشون بمونم.عصبانی نشم.
می فهمم که چرا گوش می دم....نادیده بگیرید.
می فهمم که چی شده.که پیر شدن.که پیر شدیم.که  چه به رومون بیاریم و چه نه،که چه بخندیم و چه نه،که به چشمای هم نگاه کنیم یا نه،ته دل هممون فقط یه چیز می گذره.که افکار هممون پریشونه.که عاشقشیم.که بدون هم بی معناییم.
نمی فهمم.نمی فهمم که چرا  همواره تو پس ذهنمون هست.که چرا نمی ره؟که چرا از خواب نمی پریم؟

مریم می دونی چیه؟اون گندهه می تونست.اما من فقط می تونم وانمود کنم.این تلخ ترین قسمت قضیه است.تلخ تر از زهر.
 
راستی،می شه اون چراغ ها رو خاموش کنی؟پرده رم بکش.نمی خوام هیچ نامحرمی اشکامو ببینه.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:57  توسط آیناز  | 


تو روز بارها دلم می لرزه.از هجوم احساسات.ترس،عشق،دوستی،علاقه،دلهره،عصبانیت،....
وابسته ام و وابستن.
عاشقم،نه به فرد،به خاک و خون.
می ترسم،از این که قبل از اینکه خودم را آماده کرده باشم،نباشن.

برای فرار نیست،بذار بهش نگم فرار،این جوری وجدانم راحت تره.برای آماده شدن،برای رها شدن و به خاطر روحم باید برم.

لب مرز ایستادم.از یک طرف چهره ها،علائق و دوستی ها،اعتقاداتی که تا 1 ماه پیش قرص و محکم بود،آدم ها و دوست ها،طرف دیگر، هیچ چیز جز ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:0  توسط آیناز  | 


یه لیوان چایی،2 3 تا دونه شکلات،بالش،پرده کنار،آفتاب،کتاب،دراز،پا روی پا،لخت و راحت،آروم و بی فکر،یک روز کامل،خونه،مامان،آیدا،بوی برنج،الناز،رها.

بعد از مدت ها،با همین چند تا چیزی که همیشه متعلق به من بودن و منتها روزمرگی ها،فرصت لذت بردن ازشون رو بهم نمی داد،به یک آرامش عجیب روحی و جسمی رسیدم.
پرده رو کنار زدم،بالش و گذاشتم زیر سرم و با یه لیوان چایی و یه کتاب شروع کردم به لذت بردن از آفتاب و دنیا و خونه و خودم.نه به امتحانام فکر کردم،نه به مدرسه و نه به هیچ چیز دیگه.

آخ که چه قدر لذت بخشه که یه روز از صبح خونه باشی.....
مامانم ،هر چقدر باشه،کمه!!بیشتر می خوامش.
سال ها بود که لذت پنجشنبه  رو نچشیده بودم.
واقعا اون دویدن ها خستگی های کل هقته می ارزهٰ وقتی یه پنج شنبه فوق العاده داشته باشی.

تبصره: بنابر مصلحت و صلاحدید بنده و عده ای دیگر از بزرگان؛زین پس  ,و تا اطلاع ثانوی سه شنبه ها انجام هر کاری؛برای هر کسی مجاز است.
P.S:
من چرا می خوام فرار کنم؟می خوام برم که وابسته نباشم؟واقعا چه تصمیم سختی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:50  توسط آیناز  | 

من کتاب بربادرفته رو سال اول دبیرستان خوندم،یادمه اون روزا،خیلی درموردش حرف می زدیم.نمی خوام درمورد کتاب صحبت کنم،می خوام ازس کمک بگیرم تا حرفم رو بزنم.
یادمه بچه ها،اکثرشون از "اشلی ویلکز" بابت سکوت و بی دست و پایی و .... بدشون می اومد.ولی من هیچ وقت از این شخصیت بدم نیومد.می فهمیدمش و درکش می کردم. "اشلی ویلکز" آدمی بود که تو یه دنیای پاک و تمیز و اشرافی بزرگ شده بود،اساسا تو مغزش "داده" هایی مثل جنگ،از دست دادن،سختی و ... وجود نداشت.بعد از اینکه جنگ تموم شد،هیچ وقت نتونست،این مفاهیم رو درک کنه،برای همین سکوت کرد و با باد رفت.شاید تنها اشکالش این بود که کم آورد و نتونست با شرایط وفق بده خودش رو،اما من این مسئله رو این جوری نمی دیدم که آدم بی خودیه،این جوری می دیدم،که یه چیزی که اساسا از دنیای اون خارج بود وارد دنیاش شده بود.یه چیزی که بدیا خوب متعلق به اون نبود و درکیم ازش نداشت.

حالا برگردیم به این جا.من تا حدی شدم اشلی ویلکز.چیزی که به دنیای من تعلق نداره داره به دنیای من هر روز و هر روز تزریق می شه.این روابط احمقانه،این دروغ ها،این دورویی ها،این روابط بین دخترها و پسرها که خودشونم سر ازش در نمی آرن،این تکرار اشتباهات،حسادت ها،علایق کورکورانه،این دلبری ها،کلمات،لحن ها و واژه های این نسل،نسلی که خود منم بهش متعلقم،مال دنیای من نیست.من مثل اشلی ساکت و آروم نشستم.من کنار می زنم این چیزا رو و جلو می رم و سعی می کنم هرچندبار زمین خوردم پاشم و راهم رو ادامه بدم.ولی انکار نمی کنم که غم بزرگی رو دلم می شینه،انکار نمی کنم که افسوس می خورم،افسوس می خورم و از این دنیای موجود میون بچه های هم نسل خودم بغضم می گیره و سخت ترین قسمتش اینه که احساس می کنم،که شاید تو لاک خود فرو رفتن،خیلی باهام فاصله نداره؛یعنی همون ضعفی که اشلی نشون داد.
امروز بدجور زانوهام لرزید،بدجور.
یه چیزایی رو هر کار می کنم؛نمی تونم بفهمم.تو کتم نمی ره.من این لج بازی ها  این حرکات و رفتار رو نمی فهمم.ذهنم هنگ کرده. از این که آدما حتی تکلیفشون رو با خودشون مشخص نمی کنن،داغون می شم.از اشتباهات تکراری بدم می آد.از این که بدون اینکه ارزش و اعتبار دوست داشتن و عاشق بودن رو بفهمی،دوست می داری و عاشق می شی،له می شم.این که دنیای من جای دیگه است برام قابل ستایشه و از این بابت خیلی خوشحالم،اما وقتی کسایی رو که دوسشون دارم رو می بینم که غرق در این دنیا شدن و موقع مشکل همه رو مقصر می دونن جز خودشون،دلم می خواد بکشمشون بیرون از این منجلابی که خودشون با دست خودشون ایجاد کردن.دلم می خواد خداقل این چیزا رو نبینم،تو همون پاکی و صداقت بچگانه خودم غرق باشم.دلم می خواد نباشه،هیچ کدوم این آدم نمایی ها!

P.S:
نمی دونم چقدر حرف هام مفهوم بود،اما این قدر خسته و داغونم که هیچ بعید نیست منظورم معلوم نباشه.

* مرسی بابت این که یادم انداختی هیچ چیزی ارزش اینو نداره که من کلاس کوانتومم رو از دست بدم،این یادم انداخت که مهم تر از همه و در درجه اول حودم مهمم،بعد بقیه چیزا.دوست دارم:*


چه تازه داری؟بخوان خدا را،دلم گرفته،دلم گرفته.
که از سرودم رمیده شادی،که در گلویم شکسته آوا.
چه پرسی از من:"چرا خموشی،هجوم غم را نمی خروشی،
جدار شب را نمی خراشی،چرا بدی را شدی پذیرا!"
شکسته بازو،گسسته نیرو،جدار شب را چگونه ریزم؟
سپاه غم را چگونه رانم،به پای بسته،به دست تنها؟
خروش گفتی؟ چه چاره سازد،صدای یک تن در این بیابان؟
خراش گفتی؟که ره گشوده به زور ناخن،زسنگ خارا؟!
بخوان خدا را،دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته!
درین سیاهی از آن افق ها،شبی زند سر،سپیده اما.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:50  توسط آیناز  | 

من ترک عادت نمی کنم،نمی دونم این چه مرضیه که هر از چندی،می خوام با اون چه که تو ذاتمه و جزئی از وجودمه،مبارزه کنم.درصورتیکه وجود این قدرت/احساس اساس چیز بدی نیست،در واقع به نوعیم مقدسه.اگر اشکالی پیش می آد،ناشی از عدم توانایی من تو مدیریت اونه.همین و همین.

P.S:
1- چند وقته دارم فکر می کنم،آدما واقعا درصد خیلی کمی از زندگیشون دارن تصمیم گیری می کنن.بیشتر ساعتا به نوعی داره در واکنش به تصمیمایی که گرفتیم می گذره.

2-واقعا به خدا حسودیم می شه وقتی این شعر را می خوانم.....عجب صبری خدا دارد.

3-اینو خیلی دوسش دارم،واسه همین با این که بی ربطه می ذارمش این جا،چون امروز بعد مدت ها دوباره به چشم خورد.

"...ما گمان می کنیم هر چه الهی ست باید بی نقص باشد،این تصور نه تنها اشتباه است،بلکه درست خلاف ان واقعیت دارد:الهی بودن،یعنی کامل بودن و کامل بودن،یعنی همه چیز بودن،مثبت و منفی،نیک و بد،مقدس و پلید!

....احساس عشق کامل به رنگ سفید شبیه است.بسیاری گمان می کنند که سفید به معنای بی رنگی است،در حالی که سفید تمام رنگ ها را در بردارد.سفید از ترکیب همه رنگ ها ایجاد می شود.به همین ترتیب،عشق نیز فقدان احساساتی از قبیل تنفر،خشم ،شهوت ، حسادت و پنهان کاری نیست،باکه حاصل جمع هر آن چه که هست...."

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:13  توسط آیناز  | 

اساسا احساسات زیادی،گاهی باعث حماقت می شه.می گم حماقت،چون همیشه حرفی که از رو حماقت زده می شه واسم بی ارزشه.و من می خوام این جمله رو که از رو احساسات زنانه و مادرانه به سادگی ازم پرسیده شد حماقت بشمارم:"آیناز به نظرت خدا آیدا رو واسمون نگه می داره؟"

....احمقانه است اگر قرار باشه جور دیگه ای فکر کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:7  توسط آیناز  | 

دیشب برای اولین بار،و جدا برای اولین بار،از صداقت،بچگی و احساساتی بودن خودم برای یه لحظه متنفر شدم.و از اینکه آدما تو خیلی جاها،چقدر ذهناشون از هم دوره.حالم از این نوع طرز تفکر بد شد.واقعا برای یه لحظه از درون خالی شدم.می تونستم مثل همیشه بگم،عیب نداره طرف تحت فشاره و .،اما ایندفعه نتونستم.صداقتم رو خیلی زیاد جلوی چشم گذاشته بودم.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:21  توسط آیناز  | 

1- اساسا اون بحرانی که زندگیم را به یه راه دیگه کشوند،پشت سر گذاشتم.حالا یه سری راه و تصمسم جدید جلوی رومه،یه طرز تفکری که سال ها به نوعی سرکوبش کرده بودم.
2- من همون آدمیم که 3 ماه پیش از این که الناز و ایمان،حتی این فکرم به سرشون زده بود که برن عصبانی می شدم.الآن تو راه جدید،با این که حتی از فکرش یه جور ترس اذیت کننده تو دلم می شینه،ولی می خوام برم.و تمامی ذهنم،بی هیچ استثنایی تحت تاثیر این تصمیمه.تصمیمی که می دونم از کجا ناشی می شه و چی تشدیدش می کنه.همه چیز الان در حد حرفه.ولیکن تنها حرف نیست.... می ترسم و با ترس دارم همه چیزو شروع می کنم.یه جورایی یه چیزایی رو تموم می کنم.


P.S: واقعا خیلی تصمیم سختیه ها!!!تازه می دونم از الآن که آبان 88 است،حداقل یه چیزی بین 1 تا 2 سال قراره  طول بکشه.یعنی مهر 90.ولی دلم می لرزه،شاید چون یه تصمیم تازه است.شاید در حد همین تصمیم بمونه،شایدم عملی شه.شایدم برای همیشه فراموش شه.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:56  توسط آیناز  | 

دارم متوجه می شم که چه اتفاقی واسم می افته و نمی خوام هم جلوش وایستم.می خوام بسپارمش به ضربه های تکراری ساعت.شاید وقتش باشه.شاید زمان اون رسیده که این غوغا یک بار برای همیشه،نه برای همیشه نه،برای مدتی ساکت و آروم شه.شاید وقتشه که آروم شم.مثل یه جنازه تو یه تابوت.اطرافش پر از گل.دست هاش روی سینه اش قلاب شده.یه دسته گل دستش.و تنها چیزی که از قیافش خونده می شه آرامش باشه و لباس سفید به تنش.بذار بسپارم،تمامی وجودم را بدست دنیا.بذار همین جوری وایستم و همه چیزو همین قدر پاک ببینم که هست.بذار یاد بگیرم که همه چیز خیلی دوست داشتنی تر از اون چیزیه که من می دونم.می خوام از دور بایستم و خیره شم.می خوام کسایی رو که دوست دارم با خودم ببرم.شاید نوبت من رسیده.نوبت من رسیده که با وجودی سرشار از امید،با دلی سرشار از شور و نشاط،با نگاهی آروم و پر سوال،با سکوتی بی جواب،آروم بشم.مثل یه آدم دیگه.انگار که از اول نبودم.انگار که هیچ وقت داد نزدم،دهان به هیاهو باز نکردم.انگار هیچ وقت ندویدم.گوش بدم و نگاه کنم.شاید نوبت من رسیده....یه روزی دوباره غوغا می کنم،یه روزی دوباره هیاهو به پا می کنم،باز می دوم.اما امروز نوبت من رسیده.آغوش و سینه ام برای استقبالش باز و گشاده است.اشتباه من بود که اینجوری شد.شاید اشتباه نه،نه اصلا تصمیم من بود که به این جا کشیده شدم.می ایستم و نگاه می کنم.خودم را مثل موهای رها شده درباد،می سپارم به این وقت.نگاه می کنم،خیره می شم و گوش می دم.آروم می شم.خیلی دورتر از وجود خارجیه همیشگیم.آروم آروم.مثل این که شوخی نیست.واقعا نوبت من رسیده.

P.S:
1-یکی از دلایل نوشته شدن این پست رها شدن از پست قبل بود.
2-چقدر وظیفه سخت و قشنگی به روی شونه های بارونه.
3-کاش یه چند روزی می شد همه کار و درس را تعطیل کرد.این جوری شاید راحت تر با خودم بودم و ساده تر.
4-زندگی رو دوست دارم و برای چشیدن لحظه لحظه تلخی و شیرینیش،با جون و دل آماده ام. اینو از ته دل می گم.دلم می خواد باشم،بمونم و ببینم و درگیر بشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:55  توسط آیناز  |